فریاد خاموش
فریادی که با تمام جوهر قلممان روی کاغذ می پراکنیم
از روی زمین خاک گرفته بلندمی شوم.به شلوارم نگاه می کنم.خاکی است.با دست هایم خاک را می تکانم.به کوه های دوردست چشم می دوزم.خورشید در حال طلوع کردن است.دیگر چیزی به چشم نمی آید.صبر کنید.هلی کوپتر ها،تانک ها وسربازانی بی پوست و ماهیچه پیش می آیند.من کجا هستم؟صدای تیری می آید.بعد تاریکی بر روشنایی غلبه می کند.سرم را از روی میز بلند می کنم و به اطرافم نگاه می کنم.همه جا سفید است.دوباره سرم را روی میز می گذارم.برخورد موهایم با چیز لطیفی را حس می کنم.سرم را باز از روی میز بلند می کنم.یک ورق و یک خودکار روی میز است.روی کاغذ نوشته است:بنویس:عالم خیال.از سر بیکاری شروع به نوشتن کردم.آن قدر نوشتم که انگشتم تاول بزند.خودکار در دستانم شل شد و درسفیدی زمین افتاد و با کلماتی واضح تردر سفیدی فرو رفت!پلک هایم بدجوری سنگین شده بود.خسته بودم و بی کار.داشتم دیوونه می شدم.آن قدر بی کار بودم که چشمانم را بستم و در سفیدی پریدم.صورتم خیس است.صدایی می آید.صدای...صدای دستگاه ضربان قلب.صدای قلبم را که کم کم قطع می شود می شنوم و آخرین چیزی که می شنوم صدای یک نواخت دستگاه ضربان است.آرام پلک می زنم.به دیواری سفت و سخت تکیه داده ام.دیوار پر از خط های نشانگر تاریخ است.یک اتاق کوچک و تاریک.بدون در.تنها با پنجره ای کوچک با میله هایی آهنی در اتاق هست.از پنجره به بیرون نگاه کردم.تاریکی مطلق.همه جا سکوت است و این سکوت،تار های صوتی ام را می لرزاند.
نظرات شما عزیزان:
رو بکشـم پـایین؛ یہ پارچہ سیــاه بزنــم رو درش بنویســم:
کســے نمــرده؛ فقـــط
دلـــم خیلـــــے گرفتـہ...
شمام لینک شدی
وبت خیلی داره خوب میشه
.gif)
با نمکِ خون سرشته اند
آنچه سلولهای مرا زندگی می بخشد
پاسخ:به به
Design By : Night Melody |